تبليغاتX
  • طراحی قالب : اميد
  • دانلود كليپ هاي خفن
    دانلود كليپ هاي خفن

    ilove you

    حوس كردم بعد از يك سال دوباره وب رو آپ كنم

    امروز رفته بودم پاي صحبت موسوي تو باشگاه انقلاب كرج فقط اينو بگم كه جايي براي نشستن نبود

    كل كرج جمع شده بودند اونجا هم پير و هم جوان البته بيشتر جوانا

    بدون شك موسوي راي مياره

    عش است موسوي

    ما دولت سيب زميني نميخوايم

    نوشته شده در شنبه 16 خرداد1388ساعت 8:37 بعد از ظهر توسط امید فدائی| |

     
     
     pikaso_nemo
    اولين كسي كه عاشقش ميشي دلتو ميشكونه و ميره . دومين كسي رو كه مياي دوست داشته باشي و از تجربه قبلي استفاده كني دلتو بدتر ميشكنه و ميزاره ميره . بعدش ديگه هيچ چيز واست مهم نيست و از اين به بعد ميشي اون آدمي كه هيچ وقت نبودي . ديگه دوست دارم واست رنگي نداره .. و اگه يه آدم خوب باهات دوست بشه تو دلشو ميشكوني كه انتقام خودتو ازش بگيري و اون ميره با يكي ديگه ...... اينطوريه كه دل همه آدما ميشکنه مثه دل منو تو
    نوشته شده در دوشنبه 20 خرداد1387ساعت 11:9 قبل از ظهر توسط امید فدائی| |

    به من میگی برو

    ،

    اما دست ها از من می خوان که بمونم

    لبان تو عشق داره ، چشمانت میگن که از تو متنفرم

    در دروغ های تو راستی هست

    در ایمانت شک داری

    چی ساختی؟ دروغ های بیهوده گفتی

     

    در دروغ های تو راستی هست

    از چیزهای که دارم نمی خوای چیزی ببری؟

     

    چون من...

    نمی خوام یکی باشم

    چون یکی بودن برابر با ترک کردن این هست ، در این تیکه

     

    و تو...

    می خوای که تنها باشی

    تنها با تمام رازهایت ، و پشیمانی

     

    دروغ نگو

     

    به من در آسمان وعده دادی

    ولی منو مثل یک سنگ پرت کردی

    بازو هایت رو دور من پیچیدی

    ولی سرما رو به استخوانم دادی

     

    در دروغ های تو راستی هست

    از چیزهای که دارم نمی خوای چیزی ببری؟

    نوشته شده در یکشنبه 19 اسفند1386ساعت 3:53 بعد از ظهر توسط امید فدائی| |

     پیکاسو

     

    پاشو که وقت نداریم شب کوتاه دقیق رو حروم نکنی صبح تو راه بیا با چشاتو ببند باز کن تو

     

     بخند

     

    نازگل تو آسمون دل من تو پرواز کن تویک نگاه تو شدی تکیه گاه میدونم که خدا تو را به من

     

    هدیه

     

    داد دلمو بردی حالا صبر کن نرو کجا بیا بمون دیگه پیشم بابا تورا خدا یک دفعه نری جدا

     

    شی باید

     

    من و تو ما شیم به هم انرژی بدیم پرازاقتدا شیم آره جملمو با تو تموم میکنم همه عمرم وهمه

     

    یه

     

    عمرمو با تو سرکنم بازم کمه بازم کمه لحظه لحظه هامو از تو پرکنم بازم کمه بازم کمه اگه

     

    فردا

     

    را میخوام برای با تو بودن بازم کمه بازم کمه خورشید و ماه و ستاره ها رو با تو دوست

     

    دارم  

     

    ابرایه آسمون و بارون و با تو دوست دارم دوست دارم سر بزارم رو شونه هات خوابم کنی

     

    دوست دارم سپیده دم بابوسه بیدارم کنی

     

    بیا بمون دیگه حالا با ما تو باز ببین اومدن اینجا پیکاسو ناز تپش قلب من باسه تو هست و

     

    بود

     

    هنوزم دلم میخواد ببرم دست تو موت پس از فرود تو نفس ربوده شد عزمم تو بودی که از تو

     

    سرودم باسه رسیدنت به تو منم بدسرسخت حتی اگه فاصله ها باشه صد فرسخ پس اشتباه نکن و 

     

    من از دست نده هرگز بر نمیدارم دست از سرت دوریه من از توحالا هست مسئله عشق من

    نوشته شده در سه شنبه 16 بهمن1386ساعت 1:18 قبل از ظهر توسط امید فدائی| |

    صحبت عاشقانه: خيلي سخته که بغض داشته باشي ، اما نخواي کسي بفهمه ... خيلي سخته

     که عزيزترين کست ازت بخواد فراموشش کني ... خيلي سخته که سالگرد آشنايي با عشقت رو

     بدون حضور خودش جشن بگيري ... خيلي سخته که روز تولدت ، همه بهت تبريک بگن ، جز

     اوني که فکر مي کني به خاطرش زنده اي ... خيلي سخته که غرورت رو به خاطر يه نفر

     بشکني ، بعد بفهمي دوست نداره ... خيلي سخته که همه چيزت رو به خاطر يه نفر از دست

     بدي ، اما اون بگه : ديگه نمی خوامت

    نوشته شده در چهارشنبه 19 دی1386ساعت 5:13 بعد از ظهر توسط امید فدائی| |

    .

    دلم برات تنگ شده.....اما

    ..من ميتونم اين دوري رو تحمل كنم..دلم برات تنگ شده...... به فاصله ها فكر نميكنم ...... ميدوني چرا؟؟ آخه... جاي نگاهت رو نگاهم مونده.....هنوز عطر دستات رو از دستام ميتونم استشمام كنم....رد احساست روي دلم جا مونده ... ميتونم تپشهاي قلبت رو بشمارم...........چشماي بيقرارت هنوزم دارن باهام حرف ميزنن.......حالا چطور بگم تنهام؟؟چطور بگم تو نيستي؟؟چطور بگم با من نيستي؟؟آره!خودت ميدوني....ميدوني كه هميشه با مني....ميدوني كه تو،توي لحظه لحظه هاي من جاري هستي....آخه...تو،توي قلب مني...آره!تو قلب من....براي همينه كه هميشه با مني...براي همينه كه حتي يه لحظه هم ازم دور نيستي...براي همينه كه ميتونم دوريت رو تحمل كنم...آخه هر وقت دلم برات تنگ ميشه...هر وقت حس ميكنم ديگه طاقت ندارم....ديگه نميتونم تحمل كنم...دستامو ميذارم رو صورتم و يه نفس عميق ميكشم....دستامو كه بو ميكنم مست ميشم...مست از عطر ت. صداي مهربونت رو ميشنوم ...و آخر همهء اينها...به يه چيز ميرسم.....به عشق و به تو.....آره...به تو....اونوقت دلتنگيم بر طرف ميشه...اونوقت تو رو نزديكتر از هميشه حس ميكنم....اونوقت ديگه تنها نيستم
    حالا من اين تنهايي رو خيلي خيلي دوسش دارم.. به اين تنهايي دل بستم...حالا ميدونم كه اين تنهايي خالي نيست...پر از ياد عشقه.. پر از اشكهاي گرم عاشقونه ...

    نوشته شده در چهارشنبه 5 دی1386ساعت 3:58 بعد از ظهر توسط امید فدائی| |

    در کشاکش شبهای بی ستاره و روزهای ابری چشمانم هنوز دنبال اثری از او می گردم.
    نشانه ای که مرا رهنمون شود به سوی آنچه با تمام وجود آن را می طلبم.
    از حصار تنهاییم که بیرون می خزم سرما تا مغز استخوانم پیش می رود و چنان سردم می شود که گویا هرگز گرم نخواهم شد. اما باز هم می خواهم به دنبال آن بی نشان تمام شهر غربت را زیر و رو کنم.
    با فشار هر قدم بر روی سنگفرش های کوچه های خالی از عبور صدای فریاد برفها گوشم را پر می کند و ناله وحشی باد دلم را می لرزاند.
    راه سخت و سرد است و پرنشیب و من مصمم به یافتن آن گمشده همچنان می روم...

    نمی دانم چه ساعتی از شب است و نمی دانم چقدر از راه را پیموده ام. اما اکنون اینجا آسمان آبی است، ستاره ها چشمک زنان به چشمان مشتاق من لبخند می زنند و ماه با همان چهره صبور و ثابت همیشگی ردپاهای خسته مرا بر روی برفها دنبال می کند و من همچنان می روم...

    در گوشه ای از سیاهی شب پرتو باز مهتاب راه باریکی را به سوی افق روشن می کند و من با تمام وجود به سوی دست نقره فام مهتاب می دوم.
    اینجا چقدر گرم است و چقدر روشن و روی برفها چه رد زیبا و درخشانی تا طلوع خورشید کشیده شده است.
    رد پایی از عشق که مرا تا کلبه نور می برد.

    نوشته شده در شنبه 24 آذر1386ساعت 9:25 بعد از ظهر توسط امید فدائی| |

    مامقصرایم . ما بدهکاریم. بدهکار یک زندگی بی هدف . مقصر یک جریان بی ثمر. هدف هایی را که در زیر سایه ی یک نگاه گیرا از دور می پاییم شاید از بی مزه ترین خواستگاه های ما باشد. نسل ما از تمام عالم بدهکار است. اما هر چه جلو می رود ، هرچه به نیاز هایش دامن می زند و هرچه از خود دوری می کند ، بدهکارتر می شود. تو می خواهی باشی. تو می خواهی حرف بزنی. تو می خواهی بدانی چرا این دنیا این قدر با تو غریبه است. توان یک لحظه آرامش از تو سلب شده. آن قدر بی هدف به دور خود می چرخی تا سر انجام از این همه چرخش حالت به هم می خورد. زمین می افتی. دردی را احساس می کنی. منتظر می مانی تا یکی دستش را به سویت دراز کند. تو نمی دانی از کدام قماشی. یا بهتر بگویم ، آوسنه ی تو چه چیزی را در خود پنهان کرده ؟ اینکه تو از نسلی بر آمدی که سراسر اضطراب بود و تشویش ؟ یا اینکه ..... نه . نمی خواهم ملامتت کنم. دوست ندارم تو را با کسی مقایسه کنم. تو حکایتی بس عیجب داری. حکایت گشتن و گشتن و گشتن. رفتن و رفتن و نرسیدن. لبخند می زنی. گریه می کنی. مشتت را به دیوار می کوبی و تا سر حد جنون فریاد می کشی. می خواهی فریادت را همه بشنونن. اما آنقدر بی صدا عربده می زنی که کسی یا چیزی غیر از طپش قلبت ، پژواک این فریاد نیست. تو را لال نکرده اند. تو را ملامت نکرده اند. تو لال به دنیا آمده ای . بی زبان . بی پناه . حتی به هم نسلت هم اعتماد نداری. حرفی نمی زنی. بغض می کنی. عقده ها را درونت سامان می دهی و حتی فرصت شکاف یک حقیقت بزرگ را هم نداری. می روی . می آیی . به هر کس که برسی ، دستت را دراز می کنی. نه . تو گدا نیستی. و یا شاید هم هستی. نمی شود به روشنی چیزی را عنوان کرد. تو همانطور که هستی ، نیستی . سالها می گذرد و از پس هم اتفاقها می آید. می گویند فردا مال شما. زندگی مال شما. به پایین پل می نگری. دخترکی یا شاید پسرکی. نامه به دست غرق در خون ، آخرین دست و پا ها را می زند. آن نامه چه می تواند باشد غیر از دعوت نامه ای برای فردا ؟ مگر نه اینکه فردا مال ماست. پس چرا او در مرگ غوطه ور است؟ و یا شاید فردای ما همان مرگ امروز اوست. پس چه خوب خواهد شد اگر قبل از رسیدن سال جدید ما هم آغوشی در پیکره ی مرگ دست و پا کنیم تا از این سرگردانی رهایی یابیم. رهایی یکی باید ، باشه شاید.

    نوشته شده در دوشنبه 19 آذر1386ساعت 2:35 بعد از ظهر توسط امید فدائی| |

    بگو...
    تو بگو...
    تو برای من بگو...
    عاشق منم یا تو؟؟؟
    به خاطر می آورم روزهایی که در زیر نم نم بهاری از آن کوچه باغی که عطر شکوفه های بهاری تمامی فضایش را پر کرده بود، می گذشتیم. یا آن هوای گرم تابستان و چیدن میوه های باغی که از کنار آن می گذشتیم و یا قدم زدن در زیر باران پاییزی و صدای خش خش برگ های زرد و نارنجی درختان در زیر پای من و تو. به خاطر می آورم برف بازی را. آری یادم هست که من و تو با هم آدم برفی را ساختیم و در کنار آن عهد بستیم که هر سال با هم آن را از نو بسازیم.
    هنوز یادم هست که تو به من چه گفتی...!!!
    آری...تو، خود تو بودی که به من گفتی حاضر به ترک من نیستی و اگر روزی مجبور به ترک من شوی آن روز، روز...
    یادم هست هنگامی که به من گفتی حتی حاضر نیستی برای لحظه ای هم مرا با کس دیگری عوض کنی.
    هنوز یادم هست که تو دیوانه ی من بودی و من دیوانه ی تو...
    ولی حالا...
    حالا تو کجایی که آن خاطرات فصل ها، هر کدام را جداگانه دوباره مرور کنیم؟؟؟
    تو کجایی تا میوه ی باغ را برایت بچینم؟؟؟
    تو کجایی که بگویی هیچ کسی را به اندازه من دوست نداری؟؟؟
    تویی که دیوانه ی من بودی، رفتی و مرا چشم به راه جاده ی بی انتهای جدایی نشاندی.
    آخر من تا به کی اشک بریزم و آرزوی یک بار دیگر تو را دیدن را بکنم؟؟؟
    حالا تو کجایی تا اشک های من را ببینی؟؟؟
    تو کجایی که به من بگویی عاشق منم یا تو...!!!؟؟؟

    امیدوارم روزی دوباره به هم برسیم و این دست های من و تو باشند که با هم همسفرند.

    نوشته شده در شنبه 26 آبان1386ساعت 6:46 بعد از ظهر توسط امید فدائی| |

    محتاجم به عشق تو کمکم کن.

    نوشته شده در چهارشنبه 18 مهر1386ساعت 12:43 بعد از ظهر توسط امید فدائی| |

    گلی که  با  سرخی  عشقم  واست   رنگ  میکنم   تا   بدونی  که  امید به اندازه تموم دنیاها دوست داره

    نوشته شده در سه شنبه 10 مهر1386ساعت 1:55 بعد از ظهر توسط امید فدائی| |

    کلید قلب من دست تو هست

    نوشته شده در سه شنبه 10 مهر1386ساعت 1:38 بعد از ظهر توسط امید فدائی| |


    قالب وبلاگ : قالب وبلاگ